قصه ی تلخ سرنوشت
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید
زمین و زمان و آسمون کم کم از او آمد پدید
با قلم بلوری سر با جوهر طلایی رنگ
رو پیشونی ها نوشت قصه ی خوب سرنوشت
وقتی نوبت به من رسید
بلوری نوک قلم شکست
جوهر رنگ طلایی ریخت
با قلمی که جنس اون جز پر مرغ چیزی نبود
با جوهری که جز رنگ سیاه رنگی نداشت
رو پیشونیم نوشت :
قصه ی تلخ سرنوشت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منبع:
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 15:45 توسط
|